شمارهٔ ۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو در نظر نبود روی دوستان ما را
بهیچ روی نبود میل بوستان ما را
رقیب گو مفشان آستین که تا در مرگ
بآستین نکند دور از آستان ما را
بجان دوست که هم در نفس برافشانیم
اگر چنانک کند امتحان بجان ما را
چه مهره باخت ندانم سپهر دشمن خوی
که دور کرد بدستان ز دوستان ما را
به بیوفائی دور زمان یقین بودیم
ولی نبود فراق تو در گمان ما را
چو شد مواصلت و قرب معنوی حاصل
چه غم ز مدت هجران بیکران ما را
گهی که تیغ اجل بگسلد علاقه ی روح
بود تعلق دل با تو همچنان ما را
اگر چنانک ز ما سیل خون بخواهی راند
روا بود بجدائی ز در مران ما را
وگر حکایت دل با تو شرح باید داد
گمان مبر که بود حاجت زبان ما را
شدیم همچو میانت نحیف و نتوان گفت
که نیست با کمرت هیچ در میان ما را
گهی کز آن لب شیرین سخن کند خواجو
ز نوش ناب لبالب شود دهان ما را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسی درباره عشق و دوستی است. شاعر از دوری دوستان و محبوبش گلایه میکند و بیان میکند که در غیاب آنها هیچ شوقی برای زندگی ندارد. او به رقبا هشدار میدهد که نمیتوانند آنها را از دوستیاش دور کنند و عشقش به دوستانش به حدی عمیق است که حتی مرگ هم نمیتواند آنها را از هم جدا کند. شاعر به امتحانهایی که برای عشق و دوستی میگذارند اشاره کرده و تأکید میکند که فاصله و زمان نمیتواند علاقه عمیق او را تحت تأثیر قرار دهد. در نهایت، شاعر به شیرینی کلام و تأثیر محبت دوستانش اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی نیاز به بیان ندارد، زیرا خود او حس واقعی را در دلش دارد.