نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۲ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صبح چون گلشن جمال تو دید

بر عروسان بوستان خندید

نام لعلت چو بر زبان راندم

از لبم آب زندگی بچکید

صبحدم حرز هفت هیکل چرخ

از سر مهر بر رخ تو دمید

مرغ جان در هوات پر می زد

بال زد وز پیت روان بپرید

هر که شد مشتری مهر رخت

خرمن مه به نیم جو نخرید

وانک چون دیده دید روی ترا

خویشتن را بهیچ روی ندید

سرمکش زانک از چمن بیرون

سرو تا سر کشید سر نکشید

در رهن خاک راه شد خواجو

لیک برگرد مرکبت نرسید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی معشوقه‌اش اشاره می‌کند. صبح که می‌شود و جمال او را می‌بیند، گلستان‌ها به شادی می‌آیند. وقتی نام او را بر زبان می‌آورد، احساس زندگی و سرزندگی می‌کند. صبحگاه نور خورشید بر چهره‌ی او می‌تابد و پرنده‌ای در فضایش پرواز می‌کند. هر کس که در مسیر عشق او قرار گیرد، ثروتی چون مهر او را نمی‌تواند با چیز دیگری مقایسه کند. همچنین زمانی که چشمش به چهره‌ی او می‌افتد، تمام دنیا را فراموش می‌کند و به زیبایی او خیره می‌شود. شاعر در پایان، به سفر خود اشاره می‌کند که به دنبال معشوقه‌اش بوده اما نتوانسته به او برسد.