شمارهٔ ۱۲۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد باد آنکو مرا هرگز نگوید یاد باد
کی رود از یادم آن کِش من نمیآیم به یاد
آه از آن پیمان شکن کاندیشه از آهم نکرد
داد از آن بیدادگر کز سرکشی دادم نداد
از حیای چشمه ی نوشش شد آب خضر آب
با نسیم خاک کویش هست باد صبح باد
نیکبخت آنکو ز شادی و نشاط آزاد شد
زانک تا من هستم از شادی نیم یک لحظه شاد
بنده ی آن سرو آزادم وگر نی راستی
مادر فطرت ز عالم بنده را آزاد زاد
در هوایش چون برآمد خسرو انجم ببام
ذره وار از مهر رخسارش ز روزن در فتاد
چون بدین کوتاه دستی دل برابرویش نهم
کاتش سوزنده را بر طاق نتوانم نهاد
برگشاد ناوکش دل بسته ایم از روی آنک
پای بندانرا ز شست نیکوان باشد گشاد
گفتمش دور از تو خواجو را که باشد همنفس
گفت باد صبحگاهی کافرین بر باد باد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر پیرامون یاد و خاطرهی محبوبی است که هرگز از یاد شاعر نمیرود. شاعر از عشق و دلتنگی خود صحبت میکند و از درد ناشی از ترک و پیمانشکنی محبوب گلهمند است. احساس آزادی و شادابی که در کنار محبوب حس میکند، با غم و اندوهی که در غیبت او میکشد، تضاد دارد. او آرزو دارد که با حضور محبوبش دلش شاد باشد و به توصیف زیباییهای محبوب و تأثیر آن بر زندگی خود میپردازد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که حتی در دوری، یاد و خاطرهی محبوبش همواره با اوست.