شمارهٔ ۱۲۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آنزمان کز من دلسوخته آثار نبود
بجز از ورزش عشق تو مرا کار نبود
کوس بدنامی ما بر سر بازار زدند
گرچه بی روی تو ما را سر بازار نبود
هرکه با صورت خوب تو نیامد در کار
چون بدیدیم بجز صورت دیوار نبود
هیچ خسرو نشنیدیم که همچون فرهاد
بسته ی پسته ی شیرین شکر بار نبود
هرگز از گلبن ایام که چیدست گلی
که از آن پس سر و کارش همه با خار نبود
از سر دار میندیش که در لشکر عشق
علم نصرت منصور بجز دار نبود
خواجو انفاس تو این نکهت مشکین ز چه یافت
که چنین غالیه در طبله ی عطار نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به نوعی ابراز عشق و دلبستگی شاعر به معشوقش اشاره دارد. شاعر میگوید که زمانی که دلش دچار سوختگی بود، تنها عشق معشوقش او را مشغول کرده بود و هیچ کار دیگری نداشت. او همچنین به بدنامیای که بر سرش رفته اشاره میکند و میگوید اگرچه معشوقش را نمیبیند، اما خود را در بازار محبت و عشق حضور دارد. شاعر بیان میکند که هیچ کس به زیبایی معشوقش نیامده و نمیتواند به جز زیبایی ظاهری چیزی دیگری ببیند. او ذکر میکند که در عشق، هرگز مانند فرهاد کسی نبود که به شیرینی و آشنایی دست یابد. همچنین او به دوران جوانی و زیبایی اشاره میکند که پس از آن، تنها با مشکلات و دردسرها سر و کار داشته است. در بخشهای پایانی، شاعر به معنای نصرت و پیروزی در عشق اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که تنها در عشق است که به موفقیتهایی دست مییابیم. در نهایت، شاعر از عطر خوشی که از معشوقش میآید سخن میگوید که نشانهای از عشق و زیبایی اوست.