شمارهٔ ۱۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن ماه مهر پیکر نامهربان ما
گفت ای بنطق طوطی شکّرستان ما
وقت سحر شدی به تماشای گل به باغ
شرمت نیامد از رخ چون گلستان ما
در باغ سرو را ز حیا پای در گلست
از اعتدال قدّ چو سرو روان ما
برگ بنفشه کز چمن آید نسیم او
تابیست از دو سنبل عنبر فشان ما
آب حیات کز ظلماتش نشان دهند
آبیست پیش کوثر آتش نشان ما
ماییم فتنه ای که در آخر زمان بود
ور نی کدام فتنه بود در زمان ما
بنمود چشم مست و به رمزم عتاب کرد
کاخر چنین بود غمت از ناتوان ما
در باغ وصل اگر نبود چون تو بلبلی
کم گیر پشه ای ز همای آشیان ما
می کرد در کرشمه به ابرو اشارتی
یعنی گمان مبر که کشد کس کمان ما
کس با میان ما نکند دست در کمر
الا کمر که حلقه شود بر میان ما
خواجو اگر چه در سر سودای ما رود
تا باشدش سری سر او وآستان ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و ظرافت گلها و باغ میپردازد و حسرت و افسوس خودش را ابراز میکند. او از چهرههای دوستداشتنی و دلربا صحبت میکند و به تماشای گلها در باغ اشاره کرده و از اینکه زمان خوشیها و وصال دور است، غمگین است. شاعر با استفاده از تمثیلها و تشبیهات زیبا، به عشق و دلتنگیهای خود نسبت به معشوق اشاره میکند و حسرت روزهای عاشقانه را در دل دارد. در نهایت، او از کوششی که برای رسیدن به وصال انجام میدهد، میگوید و به امید دیدار دوبارهی معشوقش مشغول است.