شمارهٔ ۱۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
ای ماه قبچاقی شب است از سر بِنِهْ بَغطاق را
بگشای بند یَلمه و در بند کن قبچاق را
در جان خانان ختا کافر نمیکرد این جفا
ای بس که در عهد تو ما یاد آوریم آن جاق را
شد کویت ای شمع چگل اردوی جان کریاس دل
چون میکشی چندین مَهِل در بحر خون مشتاق را
تاراج دلها میکنی در شهر یغما میکنی
بر خسته غوغا میکنی نشنیدهای یاساق را
در پرده از ناراستی راه مخالف میزنی
بنواز باری نوبتی چون میزنی عشّاق را
ای ساقی سوقی بیار آن آفتاب راوقی
باشد که در چرخ آوریم آن ماه سیمینساق را
هر صبحدم کاندر غمش جام دمادم درکشم
چشمم به یاد لعلِ او در خون کشد آیاق را
سلطان گردون از شرف در پای شبرنگش فتد
چون ماه عقربزلف من بر سر نهد بنطاق را
تا آن نگار سیمبر در وی وطن سازد مگر
بنگارم از خون جگر خلوتگه آماق را
نویینِ بُترویانِ چینْ خورشیدرویِ مَهْجَبین
گر زانک پیمان بشکند من نشکنم میثاق را
گفتم که یک راه ای صنم بر چشم خواجو نِهْ قدم
گفت از سرشک دیدهاش پرخون کنم بَشماق را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عاشقانه و درد دل شاعر اشاره دارد. شاعر با تعبیراتی زیبا، از معشوق خود و رنجی که در نبود او متحمل میشود سخن میگوید. او به تصویری از عشق و فراق پرداخته و از زیباییهای معشوق خود، همچون "ماه" و "خورشید" یاد میکند. همچنین فراق و غم ناشی از آن را حس میکند و به یادآوری لحظات شیرین گذشته میپردازد. در نهایت، شاعر از محبوب میخواهد که با آوردن آفتاب و نور به زندگیاش، رنجهایش را کاهش دهد. این شعر به وضوح نشاندهنده عشق عمیق و احساسات واقعی شاعر نسبت به محبوبش است.