شمارهٔ ۱۶۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
وهم بسی رفت و مکانش ندید
فکر بسی گشت و نشانش ندید
هر که در افتاد بمیدان او
غرقه ی خون گشت و سنانش ندید
دیده ی نرگس بچمن عرعری
همچو سهی سرو روانش ندید
وانک سپر شد برِ پیکان او
کشته شد و تیر و کمانش ندید
موی چو شد گرد میانش کمر
جز کمر از موی میانش ندید
گرچه ز تنگی دهنش هیچ نیست
هیچ ندید انک دهانش ندید
عقل چو در حسن رخش ره نیافت
چاره بجز ترک بیانش ندید
دل که بشد نعره زنان از پیش
کون و مکان گشت و مکانش ندید
این چه طریقت که خواجو در آن
عمر بسر برد و کرانش ندید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی معانی و مفاهیم عمیق زندگی و عشق است. شاعر به بررسی عدم توانایی در درک و دست یافتن به حقیقت اشاره دارد و میگوید که در جستجوی معانی، نمیتواند به چیزی ملموس دست یابد. او به تصویرهایی از عشق و زیبایی میپردازد که باوجود زیبایی و جذابیتشان، کسی نمیتواند به عمق آنها پی ببرد. در پایان، شاعر به نوعی از زندگی که در آن عمر سپری شده و نتایج غیرقابل تعبیر آن اشاره میکند و ابراز ناامیدی از عدم درک کرانهای زندگیاش میکند.