شمارهٔ ۱۶۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون برقع شبرنگ ز عارض بگشاید
از تیره شبم صبح درخشان بنماید
از بس دل سرگشته که بربود در آفاق
امروز دلی نیست که دیگر برباید
زین بیش مپای ای مه بی مهر کزین بیش
پیداست که عمر من دلخسته چه باید
گر کام تو اینست که جانم بلب آری
خوش باش که مقصود تو این لحظه برآید
در زلف تو بستم دل و این نقش نبستم
کز بند سر زلف تو کارم نگشاید
هر صبحدم از نکهت آن زلف سمن سای
بر طرف چمن باد صبا غالیه ساید
در ده می چون زنگ که آئینه جانست
تا زنگ غمم ز آینه جان بزداید
مرغان خوش الحان چمن لال بمانند
چون بلبل باغ سخنم نغمه سراید
در دیده ی خواجو رخ دلجوی تو نوریست
کز دیدن آن نور دل و دیده فزاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در وصف زیبایی و دلفریبی معشوق است. شاعر با استفاده از تمثیل برقع و صبح، از روشنایی و زیبایی معشوق صحبت میکند که دلهای بسیاری را به خود جلب کرده است. او به شعف و شادی خود اشاره میکند و از دلتنگیها و غمهایش میگوید. شاعر در مقایسه با زیبایی معشوق و دلتنگی خود، به نشان دادن علاقهاش به او میپردازد، و به دورهای از زندگیاش اشاره میکند که تنها امیدش به دیدن معشوق است. شعر سرشار از احساسات عمیق و تصاویری زیبا از عشق و دلباختگی است.