شمارهٔ ۱۶۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عجب از قافله دارم که بدر می نشود
تا زخون دل من مرحله تر می نشود
خاطرم در پی او می رود از هر طرفی
گرچه از خاطر من هیچ بدر می نشود
آنچنان در دل و چشمم متصور شده است
کز برم رفت و هنوزم ز نظر می نشود
دست دادیم ببند تو و تسلیم شدیم
چاره ئی نیست چو دستم بتو در می نشود
صید را قید چه حاجت که گرفتار غمت
گر بتیغش بزنی جای دگر می نشود
هر شب از ناله من مرغ بافغان آید
وین عجب تر که ترا هیچ خبر می نشود
عاقبت در سر کار تو کنم جان عزیز
چکنم بیتو مرا کار بسر می نشود
روز عمرم ز پی وصل تو شب شد هیهات
وین شب هجر تو گوئی که سحر می نشود
کاروان گر بسفر می رود از منزل دوست
دل برگشته ی خواجو بسفر می نشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به دلتنگی و درد فراق معشوق اشاره میکند. او از قافلهای سخن میگوید که با وجود دوریاش از معشوق، همچنان در دل و خاطر او جا دارد و هیچ چیز نمیتواند او را از یاد ببرد. شاعر با استفاده از تصویرهایی مانند ناله پرنده و شبهای بیپایان هجر، احساسات عمیق خود را بیان میکند. در نهایت، او به ناامیدی از وصال معشوق و غم دل خود اشاره میکند و میگوید که حتی با وجود تمام مشکلات، دلش را به سفر نمیزند. تمامی این مضامین نشان میدهد که عشق و اشتیاق او برای معشوق چقدر عمیق و ناامیدانه است.