شمارهٔ ۱۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آب
ناز چشم می پرستت مست و چشمت مست خواب
گر کنم یک شمه در وصف خط سبزت سواد
روی دفتر گردد از نوک قلم پر مشک ناب
در بهشت ار زانک برقع برنیندازی زرخ
روضه ی رضوان جهنم باشد و راحت عذاب
وقت رفتن گر روم با آتش عشقت بخاک
روز محشر در برم بینی دل پر خون کباب
صبحدم چون آسمان در گردش آرد جام زر
در گمان افتم که خورشیدست یا جام شراب
جان سرمستم برقص آید ز شادی ذرّه وار
هر نفس کز مشرق شادی بر آید آفتاب
کسی به آواز مؤذن بر توانم خاستن
زانک می باشم سحرگه بیخود از بانک رباب
در خرابات مغان از می خراب افتاده ام
گرچه کارم بی می و میخانه می باشد خراب
هر دمی روی از من مسکین بتابی از چه روی
هر زمانی از در خویشم برانی از چه باب
گردلی داری دل از رندان بیخود بر مگیر
ور سری داری سر از مستان بیخود بر متاب
از تو خواجو غایبست اما تو با او در حضور
عالمی در حسرت آبند و عالم غرق آب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیباییهای معشوق و اثرات عشق بر دل و جانش میپردازد. او میگوید که لبهای معشوق او را به زندگی جذب کرده و چشمانش مست و خواب آلودش کرده است. شاعر در توصیف زیبایی معشوق، میگوید که اگر بخواهد بخشی از زیباییاش را بنویسد، قلمش در وصف آن کم میآورد. همچنین بیان میکند که اگر حجاب از صورت معشوق برداشته شود، بهشت به جهنم تبدیل میشود و او خود را با عشق معشوق در آتش به خاک میافکند. شاعر احساس میکند که در روز قیامت، دلش مملو از عشق و غم خواهد بود. او در وصف صبح و شادی، از آفتاب و خوشی صحبت میکند و حالتی بیخود از عشق را تجربه میکند. در نهایت، شاعر به خرابات و میخانه اشاره میکند و میگوید که حتی در عالم خراب، دلش همچنان به عشق معشوق میتپد و از معشوقش درخواست میکند که از او روی بر نگرداند. او معشوق را در همه حال نزد خود احساس میکند و به حالت حسرت دیگران بر آب اشاره دارد.