نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۸ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

من خاک آن بادم که او بوی دلارام آورد

در آتشم ز آب رخش کاب رخ من می برد

آنکو لبش گاه سخن هم طوطی و هم شکرست

طوطی خطّش از چه رو پر بر شکر می گسترد

سرو از قد چون عرعرش گل پیش روی چون خورش

این دست بر سر می زند وان جامه بر تن می درد

من تحفه جان می آورم بهر نثار مقدمش

وان جان شیرین از جفا ما را بجان می آورد

زلف سیه کارش نگر و آن چشم خونخوارش نگر

کاین قصد جانم می کند وان خون جانم می خورد

هنگام تیر انداختن گر بر من آرد تاختن

در پای او سر باختن عاشق بجان و دل خرد

بگذشتی و بگذاشتی ما را و هیچ انگاشتی

جانا ز خشم و آشتی بگذر که این هم بگذرد

گه گه بچشم مرحمت بر ما نظر می کن ولی

سلطان ز کبر و سلطنت در هر گدائی ننگرد

زان سنبل عنبر شکن خواجو چو میراند سخن

می یابم از انفاس او بوئی که جان می پرورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلدادگی شاعر به معشوقش است. شاعر خود را به خاکی تشبیه می‌کند که بوی عاشقانه‌ای از معشوق می‌گیرد و در عذاب عشق به سر می‌برد. از زیبایی و دلربایی معشوق می‌گوید و به چشمانش اشاره می‌کند که جانش را می‌گیرد. شاعر با وجود درد و رنجی که از جدایی تحمل می‌کند، همچنان دلش به محبت و توجه معشوق خوش است و به کیمیای عشق اشاره می‌کند که جانش را تغذیه می‌کند. او از حالتی بین عشق و خشم سخن می‌گوید و بر این نکته تأکید دارد که با گذشت زمان، این حالات نیز تغییر خواهند کرد. در نهایت، شاعر به جمال و نرم‌خویی معشوق اشاره کرده و اثرات عشق او را بر روح و جان خود توصیف می‌کند.