نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۵ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کند

روزِ منِ بد روز را همچون شب تاری کند

از خستگان دل می برد لیکن نمی‌دارد نگه

سهلست دل بردن ولی باید که دلداری کند

زینسان که من دنیا و دین در کار عشقش کرده‌ام

یاری بود کو هر زمان با دیگری یاری کند

تا کی خورم خون جگر در انتظار وعده‌اش

گر می‌دهد کام دلم چندم جگرخواری کند

گویند اگر زاری کنی دیگر نیازارد تو را

سلطان چه غم دارد اگر با زاری‌ای زاری کند

همچون کمر خود را به زر بر وی توان بستن ولی

چون زر نبیند در میان آهنگ بیزاری کند

بر عاشقان خسته دل هر شب شبیخون آورد

چون زورمندست و جوان خواهد که عیاری کند

گو غمزه را پندی بده تا ترک غمسازی کند

یا طرّه را بندی بنه تا ترک طرّاری کند

خواجو اگر زلف کژش بینی که بر خاک اوفتد

با آن رسن درچه مرو کان از سیه‌کاری کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر از سایه‌ی آفتاب و خستگی دل می‌گوید و بیان می‌کند که عشق، هم دنیا و هم دین را تحت تأثیر قرار می‌دهد. او از انتظار و امید به وصال می‌گوید، در حالی که تحمل درد جدایی سخت است. دل‌نازکی عاشقان و ناتوانی در فراموش کردن محبوب نیز در این اشعار حس می‌شود. شاعر به تأثیر زاری و سوگواری اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عشق واقعی، نیاز به حمایت و یاری متقابل دارد. در نهایت، با توجه به زیبایی محبوب و ادای هماهنگی‌های میان عشق و درد، به تداوم این احساسات اشاره می‌شود.