نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۷ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دوش چون موکب سلطان خیالش برسید

اشکم از دیده روان تا سر راهش بدوید

خواستم تا بنویسم سخنی از دل ریش

قلمم را ز سر تیغ زبان خون بچکد

نشنیدیم که نشنید ملامت فرهاد

تا حدیث از لب جان پرور شیرین بشنید

دلم ابروی ترا می طلبد پیوسته

ماه نو گرچه شب و روز نباید طلبید

خط مشکین که نباتست بگرد شکرت

تا چه دودیست که در آتش روی تو رسید

چشم بد را نفس صبحدم از غایت مهر

آیتی در رخ چون ماه تمام تو دمید

خرده بینی که کند دعوی صاحب نظری

گر ندید از دهنت یک سر مو هیچ ندید

خلعت عشق تو بر قامت دل بینم راست

لیکن این طرفه که پیوسته بباید پوشید

تا از آن هندوی زنجیری کافر چه کشد

دل خواجو که ببند سر زلف تو کشید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و تاثیر عمیق آن بر دل شاعر است. شاعر در وصف زیبایی معشوق خود سخن می‌گوید و از اشک و درد دلش می‌نویسد. او به قدرت عشق اشاره می‌کند که حتی انگشت قلمش را به زحمت می‌اندازد و احساساتش را به تصویر می‌کشد. شاعر، معشوق را به ماه و ابروتش را به تابش آفتاب تشبیه می‌کند و از زیبایی‌اش به وجد می‌آید. در نهایت، محبت و عشق او را به کشمکش و رنج می‌کشاند، اما با تمام این‌ها، عشق را به عنوان لباس دل خود می‌پذیرد و آن را همواره بر تن دارد.