شمارهٔ ۲۱۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای خوشا وصل یار و فصل بهار
نغمه ی بلبل و گل و گلزار
شب و شمع و شراب و ناله ی چنگ
لب ساقی و جام نوشگوار
کاشکی گل نقاب بگشودی
تا بکندی ز غصّه دیده ی خار
گر بر آرم فغان بصد دستان
گل صد برگ را چه غم ز هزار
غم نبودی زغم اگر ما را
شادی روی او شدی غمخوار
گرچه دینار نیک بختانراست
بنده ی شادیند صد دینار
در میان اوفتاده ام چو کمر
تا کی افتم از این میان بکنار
در خمارم چو چشمت ای ساقی
خیز و دفع خمار من ز خم آر
ترک نقش و نگار کن که شوی
محرم سرّ صنع نقش و نگار
گو برد سر که جان خواجو را
سر یارست و جسم را سردار
بگذر از دار و قصّه ی منصور
لیس فی الدار غیرکم دیار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ لذتها و زیباییهای زندگی و عشق است. شاعر به وصف لحظات شاد و وصال یار میپردازد و از نغمهٔ بلبل، گلها و جشنها سخن میگوید. او آرزو میکند که غم و اندوه از دلش برود و عشق و شادی او را در بر گیرد. شاعر احساس میکند که در میانهٔ شادی و غم گرفتار است و خواهان رهایی از این وضعیت است. در نهایت، او اشاره میکند که تنها یار اوست که میتواند او را از این حالت خمار و اندوه برهاند.