شمارهٔ ۲۱۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در جهان قصّه حسن تو نشد فاش هنوز
تو دل خلق جهان صید کنی باش هنوز
هیچ دل سوخته کام دل شوریده نیافت
زان عقیق لب دُر پوش گهرپاش هنوز
باش تا نقش ترا سجده کند لعبت چین
زانک فارغ نشد از نقش تو نقّاش هنوز
تا دلم صید نگشتی بکمند غم عشق
سنبلت سلسله بر گل نزدی کاش هنوز
گرچه فرهاد نماندست ولیکن ماندست
شور لعل لب شیرین شکرخاش هنوز
چند گوئی که شدی فتنه ی رویم خواجو
نشدم در غمت افسانه ی او باش هنوز
عاقبت فاش شود سرّ من از شور غمت
گر بشیدائی و رندی نشدم فاش هنوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و شگفتی عشق اشاره دارد. شاعر از معشوق خود سخن میگوید و به آن اشاره میکند که هنوز هویت و راز این عشق فاش نشده است. او از دلهای سوخته و درد عشق صحبت میکند و به این نکته میپردازد که همچنان در جستجوی معشوق و جذابیتهای اوست. شاعر بر این باور است که هرچه زمان بگذرد، عشق و شوق او پابرجا خواهد ماند و سرانجام، راز دلش برملا خواهد شد، هرچند که هنوز در این کار توفیق نیافته است. در نهایت، عشق او را به یک داستان افسانهای تبدیل کرده است که هنوز به آگاهی و روشنایی نرسیده است.