شمارهٔ ۲۱۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
دگر وجود ندارد لطیفه ئی ز دهانش
ز هیچکس نشنیدم دقیقه ئی چو میانش
چه آیتست جمالش که با کمال معانی
نمی رسد خرد دوربین بکنه بیانش
اگرچه پسته دهان در جهان بسند و لیکن
بخنده ی نمکین پسته کم بود چو دهانش
چگونه شرح دهد خامه حال ریش درونم
چنین که خون سیه می رود ز تیغ زبانش
شبان تیره خیالست خوابم از غم هجران
ولی چه سود که سلطان چه غم بود ز شبانش
کجا سفینه ی صبرم ازین میان بدر افتد
چرا که بحر مودّت نه ممکنست کرانش
کسی که با تو زمانی دمی برآورد از دل
برون رود ز دل اندیشه ی زمین و زمانش
گمان مبر که روان نبود آب چشم من آندم
که بوستان وجودم نماند آب روانش
لطیفه ئیکه رود در بیان ناله ی خواجو
بر آور از دل و در دم بآسمان برسانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذبهای سلطنتی میپردازد که از وجود محبوبش میجوشد. او بیان میکند که هیچ کس نمیتواند به عمق معانی و زیبایی آن محبوب پی ببرد. اگرچه در دنیا زیباییهای بسیاری وجود دارد، اما لبخند محبوبش بینظیر است و هیچ یک به پای آن نمیرسند. شاعر همچنین از غم جدایی و درد درون خود سخن میگوید و بیان میکند که افکارش تحت تاثیر عشق قرار گرفته و دیگر نمیتواند به مسائل دنیوی فکر کند. او در نهایت تأکید میکند که اشکهایش نشانهی از دست دادن چیزی بسیار ارزشمند در زندگیاش است. شعر به زیبایی احساست عاشقانه و غم جدایی را به تصویر میکشد.