شمارهٔ ۲۲۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
مبرید نام عنبر بر زلف چون کمندش
مکنید یاد شکّر بر لعل همچو قندش
بدو چشم شوخ جادو بربود خوابم از چشم
مرساد چشم زخمی بدو چشم چشم بندش
نکنم خلاف رایش بجفا و جور دشمن
که محبّ دوست بیمی نبُود زهر گزندش
چو بدامنش غباری ز جهان نمی پسندم
چه پسندد از حسودم سخنان ناپسندش
بکمندش احتیاجی نبُود بصید وحشی
که گرش بتیغ راند نکشد سر از کمندش
نه منم اسیر تنها بکمند یار زیبا
که بشهر او در آمد که نگشت شهربندش
مکنید عیب خواجو که اسیر و پای بندست
که اگر نمی کشندش بعتاب می کشندش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و معشوقی زیبا و دلربا است. شاعر از احساسات خود نسبت به محبوب سخن میگوید و به جذابیت و س حرآفرینی او اشاره میکند. او همچنین به دشواریهای عشق و تنهایی ناشی از محبوب اشاره میکند و به نوعی از بیعدالتی و ظلم در روابط عاشقانه مینالد. در نهایت، شاعر احساس اسیری و وابستگی به محبوب را بیان میکند و به عواقب آن پرداخته است. به طور کلی، شعر از احساسات عمیق و درد عشق خبر میدهد.