شمارهٔ ۲۲۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
الوداع ای دلبر نامهربان بدرود باش
الرحیل ای لعبت شیرین زبان بدرود باش
جان بتلخی می دهیم ای جان شیرین دست گیر
دل بسختی می نهیم ای دلستان بدرود باش
می رویم از خاک کویت همچو باد صبحدم
ای بخوبی گلبن بستان جان بدرود باش
ناقه بیرون رفت و اکنون کوس رحلت می زند
خیمه بر صحرا زد اینک ساربان بدرود باش
ایکه از هجر تو در دریای خون افتاده ام
از سرشک دیده ی گوهرفشان بدرود باش
گر ز ما بر خاطرت زین پیش گردی مینشست
می رویم از پیشت اینک در زمان بدرود باش
همچو خواجو در رهت جان و جهان در باختیم
وز جهان رفتیم ای جان جهان بدرود باش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر وداعی است عاشقانه از یک معشوقهی نازنین و سختگیر، که شاعر به او میگوید وداع کن. او با احساس اندوه و دلتنگی از جدایی صحبت میکند و میگوید که چون باد صبحگاهی از خاک معشوقهاش میرود. شاعر به تلخی در جداییاش اشاره میکند و به یاد ناز و لطافت معشوقش میافتد. او میگوید که حیاتش تحت تأثیر این جدایی، شبیه به دریایی از اشک و اندوه شده است و در نهایت به یاد میآورد که همانند شاعر دیگر، خواجو، به خاطر عشقش همه چیز را فدای معشوقهاش کرده است. بنابراین، با حسرت و اندوه از معشوقهاش خداحافظی میکند.