نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۹ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بیرون ز کمر هیچ ندیدم ز میانش

جز خنده نشانی نشنیدم ز دهانش

زان نادره ی دور زمان هر که خبر یافت

نبود خبر از حادثه ی دور زمانش

بگذشت و نظر بر من بیچاره نیفکند

او با دگران و من مسکین نگرانش

بلبل نبود در چمنش برگ و نوائی

چون گلبن خندان ببرد باد خزانش

سرو ار زلب چشمه برآید چو درآید

بر چشم کنم جای سهی سرو روانش

عقل ار متصوّر شودش طلعت لیلی

مجنون شود از سلسله ی مشک فشانش

کی شرح دهد خامه حدیث دل ریشم

زینگونه که خون می رود از تیغ زبانش

گو از سر میدان بلا خیمه برون زن

عاشق که تحمّل نبود تیغ و سنانش

نقّاش چو در نقش دلارای تو بیند

واله شود و خامه در افتد زبنانش

هر خسته که جان پیش سنان تو سپر ساخت

هم زخم سنان تو کند مرهم جانش

خواجو چو تصور کند آن جان جهانرا

دیگر متصوّر نشود جان و جهانش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر از احساسات و دردهای خود سخن می‌گوید و به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند. او می‌گوید که در زندگی‌اش فقط خنده‌های معشوق را دیده و هیچ حادثه‌ای از زمانش نشنیده است. معشوق به او توجهی ندارد و او را در اندوه خود رها کرده است. شاعر به تضاد زیبایی‌های دنیای عشق و رنج ناشی از آن اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عشق می‌تواند عقل را نیز مغلوب کند. او از سختی‌های عشق و نا امیدی ناشی از جدایی می‌نالد و در نهایت به جایی می‌رسد که می‌گوید فکر کردن به معشوق برایش به قدری جذاب است که دیگر هیچ چیز دیگر را نمی‌تواند تصور کند. به طور کلی، این شعر به زیبایی و سختی‌های عشق پرداخته و احساسات عمیق شاعر را نسبت به معشوقش به تصویر می‌کشد.