شمارهٔ ۲۳۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای حلقه زده افعی مشکین تو بر دوش
وی خنده زده شکّر شیرین تو بر نوش
از کوه نتابد چو تو خورشید کمربند
وز باغ نخیزد چو تو شمشاد قباپوش
چون دوش شبی تیره ندیدم بدرازی
الا شب زلفت که زیادت بود از دوش
ماندست مرا حسرت دیدار تو در دل
کردست دلم حلقه ی گیسوی تو در گوش
دارم ز تو دلبستگی و مهر و وفا چشم
لیکن چکنم گر تو نداری دل من گوش
خاموش که چون گل بشکر خنده درآید
با بلبل بیدل نتوان گفت که خاموش
زان داروی بیهوشی اگر صبح توانی
در ده قدحی تا ز حریفان ببرد هوش
تخفیف کن از دور من سوخته جامی
کاتش چو زیادت شود از سر برود جوش
خواجو اگرت دست دهد دولت وصلش
زنهار مگو با کس و بر میخور و میپوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت یک معشوق پرداخته است. شاعر از حلقه زلف معشوق، خندهی شیرین و درخشش او به مانند خورشید صحبت میکند. او حسرت دیدار معشوق را در دل حس میکند و از اینکه دلش را به او بسته، ابراز نگرانیش میکند. شاعر میگوید که اگرچه عشق و وفاداری دارد، ولی نمیداند معشوق چه احساسی نسبت به او دارد. همچنین او به بلبل و گل اشاره میکند و میگوید در دنیای عشق نمیتوان خاموش بود. در پایان، شاعر خواستار لحظهای است که بتواند با معشوق باشد و به او توصیه میکند که در این لحظات خوش با کسی صحبت نکند.