شمارهٔ ۲۴۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دیدم از دور بُتی کاکلکش مشکینک
دهنش تنگک و چون تنگِ شکر شیرینک
لبکِ لعلِ روانپرورکش جانبخشک
سرکِ زلفکِ عنبرشکنش مشکینک
در سخن لعلک دُرپوشکِ او دُرپاشک
بر سمن سنبل پرچینک او پرچینک
چشمکش همچو دلِ ریشکِ من بیمارک
دستکان کرده به خون دلکم رنگینک
هست مرجان مرا قوت ز مرجانکِ او
ای دریغا که نبودی دلکش سنگینک
نرگسش مستک و عاشقکشک و خونخوارک
سنبلش پستک و شوریدگک و پرچینک
زلفکش دلکشک و غمزگکش دلدوزک
بَرَکَش نازکک و ساعدکش سیمینک
گفتمش در غم عشقت دل خواجو خون شد
بیش از این چند بگو صبر کند مسکینک؟
رفت در خنده و شیرینلبک از هم بگشود
گفت داروی دل و مرهم جانش اینک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر زیبایی و جذابیت معشوق را توصیف میکند. او به بتی با موهای مشکی و لبانی مانند شکر اشاره میکند که زیباییاش مانند مرجان است و دل را میبرد. شاعر از درد و رنج خود در عشق میگوید و ناتوانی در تحمل این غم را بیان میکند. معشوق با خنده و لبخندش، به نوعی تسکیندهنده و مرهم بر دردهای اوست. در نهایت، این شعر به زیبایی و قدرت عشقی میپردازد که میتواند حتی دل شکسته را آباد کند.