نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۵ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

باز بر افراختیم رایت سلطان عشق

بار دگر تاختیم بر سر میدان عشق

ملک جهان کرده ایم وقف سر کوی یار

گوی دل افکنده ایم در خم چوگان عشق

از سر مستی کشیم گرده رهبان دیر

بر در هستی زنیم نوبت سلطان عشق

جان چه بُود تا کنیم در ره عشقش نثار

پای ملخ چون بریم نزد سلیمان عشق

عقل درین دیر کیست مست شراب الست

روح در این باغ چیست بلبل بستان عشق

جان که بُود تشنه ئی بر لب آب حیات

دل چه بُود حلقه ئی بر در زندان عشق

سر نکشد از کمند بسته ی زنجیر مهر

باز نگردد بتیر خسته ی پیکان عشق

سیر نگردد ببحر تشنه ی دریای وصل

روی نتابد ز سیل غرقه ی طوفان عشق

چون بقیامت برم حسرت رخسار دوست

بردمد از خاک من لاله ی نعمان عشق

صد رَه اگر دست مرگ چاک زند دامنم

بار دگر برزنم سر ز گریبان عشق

کی بنهایت رسد راهروانرا سلوک

زانک ندارد کنار راه بیابان عشق

مرغ سحر خوان دل نعره برآرد ز شوق

چون بمشامش رسد بوی گلستان عشق

گر چو قلم تیغ تیز بر سر خواجو نهند

سر نتواند کشید از خط فرمان عشق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تمجید از عشق و جستجوی آن در زندگی می‌پردازد. شاعر با استفاده از نمادها و تصاویر زیبا، عشق را به عنوان سلطان و محور اصلی زندگی معرفی می‌کند و بیان می‌کند که همه چیز در جهان وقف عشق است. او به مستی و شور و شوقی که عشق به همراه دارد اشاره می‌کند و معتقد است که عقل و روح در این مسیر چه معنایی دارند. همچنین، شاعر از آرزوی دستیابی به محبوب و وصال او سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که عشق همواره باید در قلب و جان انسان زنده باشد و راهی برای رسیدن به آن وجود ندارد. به طور کلی، شعر به عمیق‌ترین و ماندگارترین جنبه‌های عشق و جذابیت‌های مسیر آن اشاره دارد.