شمارهٔ ۲۷۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم
بنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم
چون دل بسر زلف سیاه تو سپردیم
باز آی که تا پیش رخت جان بسپاریم
جز غم بجهان هیچ نداریم ولیکن
گر هیچ نداریم غم هیچ نداریم
ز آنروی که از روی نگارین تو دوریم
رخسار زر اندوده بخونابه نگاریم
دیوانه آن غمزه ی عاشق کش مستیم
آشفته ی آن سلسله ی غالیه باریم
با طلعت زیبای تو در باغ بهشتیم
با بوی خوشت همنفس باد بهاریم
از باده نوشین لبت مست و خرابیم
وز نرگس مخمور تو در عین خماریم
هم در تو اگر زانک ز دست تو گریزیم
هم با تو اگر زانک پیام تو گزاریم
چون فاش شد این لحظه ز ما سرّ اناالحق
فتوی بده ای خواجه که مستوجب داریم
آنرا غم دارست که دور از رخ یارست
ما را چه غم از دار که رخ در رخ یاریم
دی لعل روان بخش تو می گفت که خواجو
خوش باش که ما رنج تو ضایع نگذاریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و زندگی پرداخته و اهمیت لحظات کوتاه زندگی را یادآوری میکند. شاعر از عشق و وابستگی به معشوق سخن میگوید و بر این نکته تاکید میکند که اگرچه غم و ناراحتی وجود دارد، اما همواره در کنار معشوق، غمها کمرنگ میشوند. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و به حالتی مست و شیدایی در اثر عشق اشاره دارد. در نهایت، شاعر از خواننده میخواهد تا با توجه به این عشق و زیبایی زندگی خود را غنیمت بشمارد و از رنجها کم کند.