شمارهٔ ۲۸۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خرّم آن روز که از خطّهٔ کرمان بروم
دل و جان داده ز دست از پی جانان بروم
با چنین درد ندانم که چه درمان سازم
مگر این کز پی آن مایهٔ درمان بروم
من که در مصر چو یعقوب عزیزم دارند
چه نشینم ز پی یوسف کنعان بروم
بعد ازین قافله در راه به کشتی گذرد
چو من دلشده با دیدهٔ گریان بروم
گرچه از ظلمت هجران نبرم جان به کنار
چون سکندر ز پی چشمهٔ حیوان بروم
تا نگویند که چون سوسن ازو آزادم
همچو باد از پی آن سرو خرامان بروم
چون سرم رفت و به سامان نرسیدم بیدوست
شاید اندر عقبش بیسر و سامان بروم
اگرش دور مخالف به عراق اندازد
من به پهلو ز پیش تا به سپاهان بروم
همچو خواجو گرم از گنج نصیبی ندهند
رخت بربندم و زین منزل ویران بروم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر longing و عشق عمیق شاعر به محبوبش است. شاعر از کرمان میگوید و آرزو دارد تا به سوی معشوق برود. او احساس درد و رنج دارد و نمیداند چگونه از این درد خلاص شود. شاعر خود را در موقعیتی میبیند که مانند یعقوب در مصر، عزیزش را از دست داده و امیدوار است با تلاش و پشتکار به محبوبش برسد. او با تصاویر مختلفی از سفر و تلاش، بیان میکند که حتی اگر مسیرش دشوار باشد و از ظلمت جدایی رنج ببرد، همچنان در پی محبوبش خواهد رفت. شعر در نهایت به تنهایی و بیسرنوشتی شاعر میپردازد و آرزوی رسیدن به معشوق را در دل دارد.