شمارهٔ ۳۰۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بساز چاره ی این دردمند بیچاره
که دارد از غم هجرت دلی بصد پاره
چگونه تاب تجلّی عشقت آرد دل
چو تاب مهر تحمّل نمی کند خاره
دلم چو خیل خیال تو در رسد با خون
ببام دیده بر آید روان بنظّاره
مرا جگر مخور اکنون که سوختی جگرم
که بیتو هست مرا خود دلی جگر خواره
حجاب روز مکن زلف را چو می دانی
که هست جعد تو هر تار ازو شبی تاره
بجای گوهر وصل تو وجه سیم و زرم
سرشک مردم چشمست و رنگ رخساره
دلم ببوی تو بر باد رفت و می بینم
که در هوا طیران می کند چو طیاره
ضرورتست ببیچارگی رضا دادن
چو نیست از رخ آنماه مهربان چاره
مراد خواجو ازو اتّصال روحانیست
نه همچو بیخبران حظّ نفس امّاره
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دردهای ناشی از دوری و هجرت و عشق است. شاعر از عذابهای دلش به خاطر دوری معشوق صحبت میکند و از طاقتسوزی و غم فراق میگوید. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و تحمل دلتنگی را دشوار میداند. در نتیجه، او از احساساتش و عشق عمیقش پرده برمیدارد و به بیچارگی و نیاز به وصال معشوق اعتراف میکند. شاعر در نهایت به دنبال ارتباطی روحانی و عمیق باLovedone است و از خطرات غرایز انسانی سخن میگوید.