شمارهٔ ۳۱۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای روانم بلب لعل تو آورده پناه
دلم از مهر تو آتش زده در خرمن ماه
از سر کوی تو هرگه که کنم عزم رحیل
خون چشمم بدود گرم و بگیرد سر راه
چون قلم قصّه ی سودای تو آرد بزبان
روی دفتر کند از دیده پر از خون سیاه
بسکه چون صبح در آفاق زنم آتش دل
نتواند که برآید شه سیاره پگاه
می کشم بار غم فرقت یاران قدیم
می شود پشت من خسته از آنروی دوتاه
محرمی کو که بُود همسخنم جز خامه
مونسی کو که شد همنفسم الّا آه
گر نسیم سحری بنده نوازی نکند
نکند هیچکس از یار و دیارم آگاه
چشم خونبارم اگر کوه گران پیش آید
بر سر آب روان افکندش همچون کاه
بگذرد هر نفس آن عمر گرامی از من
وز تکبّر نکند در من بیچاره نگاه
آب چشمت که ازو کوه بماند خواجو
روز رحلت نتوان رفت برون جز بشناه
فرض عینست که سازی اگرت دست دهد
سرمه ی دیده ی مقصود ز خاک در شاه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از دلتنگی و تمایل به وصال محبوب سخن میگوید. شاعر از عشق و غم جدایی مینویسد و به چالشهایی که در راه رسیدن به محبوبش دارد اشاره میکند. او در تلاش است تا احساسات خود را بیان کند و از درد و سوز دل خود بگوید. همچنین، شاعر به تنهایی و فقدان همدم میپردازد و حسرت روزهایی را میخورد که در کنار یاران قدیم خود بوده است. در نهایت، او بر این باور است که عشق و یاد محبوبش، بر زندگیاش سایه افکنده و به نوعی تقدیر را میپذیرد.