شمارهٔ ۳۱۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از مشک سوده دام بر آتش نهاده ئی
یا جعد مشک فام بر آتش نهاده ئی
زلفت بر آب شست فکندست یا ز زلف
بر طرف دانه دام بر آتش نهاده ئی
بازم بطرّه از چه دلاویز می کنی
چون فلفلم مدام بر آتش نهاده ئی
زان لعل آبدار که همرنگ آتشست
نعلم علی الدّوام بر آتش نهاده ئی
هم فلفلست بر آتش و هم نعل تافتست
برنام من کدام بر آتش نهاده ئی
دلهای شیخ و شاب بخون درفکنده ئی
جانهای خاص و عام بر آتش نهاده ئی
از زلف مشکبوی تو مجلس معطّرست
گوئی که عود خام بر آتش نهاده ئی
آبی بر آتشم زن از آن آتش مذاب
کاب و گلم تمام بر آتش نهاده ئی
چون آبگون قدح ز می آتش نقاب شد
پنداشتم که جام بر آتش نهاده ئی
خواجو برو بآب خرابات غسل کن
گر رخت ننگ و نام بر آتش نهاده ئی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوقهاش میپردازد و از نماد آتش برای نشان دادن جذبه و اشتیاقش نسبت به او استفاده میکند. او به زلفهای مشکین و عطر آنها اشاره میکند و میگوید که این زیبایی همچون آتش همواره داغ و سوزان است. همچنین شاعر به مضامین عاشقانه اشاره میکند که دلها و جانها را درگیر کرده و به دنبال آب است تا از آتش عشق بکاهد. در نهایت، شاعر به ضرورت پاکسازی روح و غفلت از رنجهای دنیوی اشاره میکند.