شمارهٔ ۳۳۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای دلم ز زلف سیهت زنّاری
نافه ی مشک تتار از سر زلفت تاری
خط مشکین تو از غالیه بر صفحه ی ماه
گرد آن نقطه ی موهوم کشد پرگاری
بر گل عارضت آن خال سیاه افتادست
همچو زنگی بچه ئی بر طرف گلزاری
گر کسی برخورد از لعل لبت اولی من
ور دل از دست رود در سر زلفت باری
کار زلف سیهت گر بدلم دربندست
سهل باشد اگرش زین بگشاید کاری
دلم آن طرّه هندو بسیه کاری برد
چون فتادم من بیدل بچنان طرّاری
نرگس مست تو گر باده چنین پیماید
نیست ممکن که ز مجلس برود هشیاری
گرهی از شکن زلف چلیپا بگشای
تا بهر موی ببندم پس ازین زنّاری
ظاهر آنست که ضایع گذرد عمر عزیز
مگر آن دم که بر آری نفسی با یاری
میل خاطر بگلستان نکشد خواجو را
اگرش دست دهد طلعت گلرخساری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت محبوبی پرداخته که با زلف سیاه و خطوطی از مویش دل شاعر را تسخیر کرده است. شاعر به نحوی با مهارت معشوق را توصیف میکند و از تأثیر زیباییاش بر دل و جانش سخن میگوید. ذکر خال سیاه بر صورت محبوب و به تصویر کشیدن حسرت و درد عاشقانه، نشاندهندهی شدت احساسات شاعر است. همچنین، اشاره به تاثیر باده و مستی ناشی از عشق، عمق و شدت عواطف عاشق را به نمایش میگذارد. در نهایت، شاعر به حالتی از نگرانی درباره گذر عمر و عشق میرسد و به زیبایی و روح زندگی در گلستان عشق اشاره میکند.