شمارهٔ ۳۴۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
چگونه سرو روان گویمت که عین روانی
نه محض جوهر روحی که روح جوهر جانی
کدام سرو که گویم براستی بتو ماند
که باغ سرو روانی و سرو باغ روانی
تو آن نئی که توانی که خستگان بلا را
بکام دل برسانی و جان بلب نرسانی
چه جرم رفت که رفتی و در غمم بنشاندی
چه خیزد ار بنشینی و آتشم بنشانی
برون نمی روی از دل که حال دیده ببینی
نمی کشی مگر از درد و حسرتم برهانی
زهر که دل برباید تو دل رباتر ازوئی
ز هر چه جان بفزاید تو جان فزاتر از آنی
نهاده ام سر خدمت بر آستان ارادت
گرم بلطف بخوانی و گر بقهر برانی
اگر امان ندهد عمر و بخت باز نگردد
کجا بصبر میسر شود حصور امانی
مکن ملامت خواجو بعشقبازی و مستی
که برکناری و دانم که حال غرقه ندانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر معشوقش را به "سرو روان" تشبیه میکند و او را موجودی میداند که نه تنها روح دارد، بلکه تأثیری عمیق و دلنشین بر دلهای خسته و غمگین میگذارد. او از درد و رنجهای ناشی از دوری معشوقش صحبت میکند و میگوید که دلش هرگز از عشق او خالی نمیشود. در نهایت، شاعر از بخت و عمرش نگران است و میگوید که اگر عمرش به پایان برسد، باز هم در صبر و انتظار باقی خواهد ماند. او خواستههایش را با لطافت و محبت ابراز میکند و از کارهایی که ملامت برانگیز است، دوری میجوید.