شمارهٔ ۳۵۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر به فریب میکشی ور به عتاب میکشی
دل به تو میکشد مرا زانک لطیف و دلکشی
آب حیات میبرد لعل لب چو آتشت
وآب نبات میچکد زان لب لعل آتشی
حاصل من ز خطّ تو نیست به جز سیهرخی
پایهٔ من ز زلف تو نیست به جز مشوّشی
تیر ترا منم هدف گر تو خدنگ میزنی
تیغ ترا منم سپر گر تو اسیر میکشی
زلف تو در فریب دل چند کند سیهگری
چشم تو در کمین جان چند کند کمانکشی
چون دم خوش نمیزنم بی لب لعل دلکشت
بار غم تو چون کنم گر نکشم به ناخوشی
خواجو از آتش رخش آب رخت به باد شد
زانک چو زلف هندویش بر سر آب و آتشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند که هرچند ممکن است فریبنده باشد، دل او را به سمت خود میکشاند. او از لذتهای عاشقانه و عذابهای ناشی از عشق سخن میگوید و بیان میکند که زیبایی معشوق هم میتواند دلنشین باشد و هم جانسوز. شاعر همچنین از سختیهای عشق و تأثیر عمیق معشوق بر احساساتش میگوید و در نهایت به این نتیجه میرسد که این عشق و زیبایی معشوق به او آرامش نمیدهد و بار غمی بزرگ بر دوش او میگذارد. در پایان، شاعر با نگرانی از آینده عشقش و تأثیرات آن بر زندگیاش ابراز میدارد.