شمارهٔ ۳۴۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گر آفتاب نباشد تو ماه چهره تمامی
که آفتاب بلندی چو بر کناره ی بامی
کنون تو سرو خرامان بگاه جلوه ی طاوس
هزار بار سبق برده ئی بکبک خرامی
گرم قبول کنی همچو بندگان بارادت
بدیده گر بنشینی بایستم بغلامی
اگرچه غیرتم آید که با وجود حریفان
مثال آب حیاتی که در میان ظلامی
اگر چراغ نباشد مرا تو چشم و چراغی
ور آفتاب نباشد مرا تو ماه تمامی
ز شام تا بسحر شمع وار پیش وجودت
بسوختیم ولکن دلت نسوخت ز خامی
مگر تو باغ بهشتی نگویمت که چو حوری
مرا تو جان و جهانی ندانمت که کدامی
براه بادیه ما را بمان بخار مغیلان
شب رحیل که گفتیم ترک جان گرامی
محّب دوست نیندیشد از جفای رقیبان
ترا که شوق حرم نیست غم بود ز حرامی
چه باشد ار بعنایت نظر کنی سوی خواجو
چرا که لطف تو عامست و آن ستم زده عامی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و محبت میپردازد و به رابطه عمیق شاعر با معشوقش اشاره دارد. شاعر تاکید میکند که اگر نور خورشید نباشد، معشوقش مانند ماه تمام است و زیبایی او در قلبش جای دارد. او حالتی از خضوع و بندگی را نشان میدهد و از معشوق میخواهد که او را بپذیرد و محبتش را درک کند. با وجود چالشهایی از طرف رقیبان و غمهایی که میانشان وجود دارد، شاعر امیدوار است که عشق و مهربانی معشوق بتواند بر تمام موانع چیره شود. در انتها، با بیانی عمیق بیان میکند که محبت واقعی، از غم و جفا میگذرد و در جستجوی ارتباطات معنوی و انسانی است.