نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۰ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)

چون نیست ما را با او وصالی

کاجی بکویش بودی مجالی

زین به چه باید ما را که آید

از خاک کویش باد شمالی

همچون هلالی گشتم چو دیدم

بر طرف خورشید مشکین هلالی

جانم ز جانان سر بر نتابد

کز جان نباشد تن را ملالی

از شوق لعلش دل شد چو میمی

وز عشق زلفش قد شد چو دالی

در چنگ زلفش دل پای بندی

بر خاک کویش جان پایمالی

دانی که چونم دور از جمالش

از مویه موئی وز ناله نالی

هر شب خیالش آید بپیشم

شخص ضعیفم بیند خیالی

آنکس چه داند حال ضعیفان

کو را نبودست یکروز حالی

می رفت خواجو با خویش می گفت

کان شد که با او بودت وصالی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دوری و جدایی از معشوق سخن می‌گوید و احساس درد و حسرت خود را ابراز می‌کند. او به کاجی که در نزدیکی معشوق است اشاره می‌کند و حسرت می‌خورد که چگونه به او دسترسی ندارد. شاعر از عشق و زیبایی معشوق سخن می‌گوید و می‌گوید که وجود او برایش مانند جانی است که بدون آن زندگی معنا ندارد. او به مشکلات و دردی که به خاطر نبود معشوقش احساس می‌کند اشاره می‌کند و می‌گوید که در خیال او زندگی می‌کند. احساس ضعف و ناچیزی خود را بیان می‌کند و در نهایت به این موضوع می‌رسد که شاید دیگران حال و روز او را درک نکنند.