شمارهٔ ۵۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ترا که نرگس مخمور و زلف مهپوشست
وفا و عهد قدیمت مگر فراموشست
ز شور زلف تو دوشم شبی دراز گذشت
اگرچه زلف سیاهت زیادت از دوشست
بقصد خون دل من کمان ابرو را
کشیده چشم تو پیوسته تا بنا گوشست
ز تیر غمزه ی عاشق کش تو ایمن نیست
وگرنه هندوی زلفت چرا زره پوشست
کنار سبزه ی سیراب و طرف جوی مجوی
ترا که سبزه بر اطراف چشمه ی نوشست
چگونه گوش توان کرد پند صاحب هوش
مرا که قول مغنّی هنوز در گوشست
حدیث حسن بهاران ز هوشیاران پرس
چرا که بلبل بیچاره مست و مدهوشست
زبان سوسن آزاد بین که هست دراز
ولیک برخی آزاده ئی که خاموشست
دو چشم آهوی شیر افکنش نگر خواجو
که همچو بخت تو در عین خواب خرگوشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف زیباییهای محبوب خود میپردازد و از نرگسهای مخمور و زلفهای مست او یاد میکند. او از یادآوری وفا و عهد گذشته گله میکند و میگوید که زیباییهای محبوبش همچنان دل او را میرباید. شاعر به درد دل خود اشاره میکند و میگوید که غمزههای محبوبش او را عمیقاً تحت تأثیر قرار داده است. او همچنین از لذت و شور زندگی در کنار چشمه و طبیعت میگوید، اما در عین حال به سختیهای عاشق بودن و ناتوانی در تحمل جدایی اشاره دارد. در پایان، شاعر به چشمهای زیبا و افسونگر محبوبش اشاره میکند که در خواب و رویا به سر میبرد و به زندگی گذشته و احساسات عاشقانهاش میاندیشد.