شمارهٔ ۵۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست
وز غم عشق تو در شهر چه غوغاست که نیست
گفتی از لعل من امروز تمنّای تو چیست
در دلم زان لب شیرین چه تمنّاست که نیست
به جز از زلف کژت سلسلهجنبان دلم
خم زلف تو گواه من شیداست که نیست
پایبند غم سودای تو مسکین دل من
نتوان گفت که این طلعت زیباست که نیست
در چمن نیست به بالای بلندت سروی
راستی! در قد زیبای تو پیداست که نیست؟
با جمالت نکنم میل تماشای بهار
زان که در گلشن رویت چه تماشاست که نیست
گر کسی گفت که چون قدّ تو شمشادی نیست
اگر آن قامت و بالاست بگو راست که نیست
گفتی از نرگس رعنای منت هست شکیب
شاهد حال من آن نرگس رعناست که نیست
ای که خواجو ز سر زلف تو شد سودائی
در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر دربارهٔ عشق و زیبایی محبوب است که شاعر در آن به زلف و قامت معشوق اشاره میکند. او از درد و غم عشق میگوید و معتقد است که هیچ چیز به اندازهٔ زیبایی و محبوبیت معشوقش نمیتواند او را شاد کند. شاعر در تکرار این موضوع بر این نکته تأکید میکند که هیچ چیز به جز زیبایی و جذابیت محبوبش در دنیا وجود ندارد و تمام ادعاها در مورد دیگر زیباییها بیمعناست. در نهایت، عشق و دلدادگی او به معشوقش را با بیانی عاشقانه و دردآور بیان میکند.