نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

کفر سر زلف تو ایمان ماست

درد غم عشق تو درمان ماست

مجلس ما بیتو ندارد فروغ

زانکه رخت شمع شبستان ماست

ایکه جمالت ز بهشت آیتیست

آیت سودای تو در شأن ماست

تا دل ما در غم چوگان تست

هر دو جهان عرصه ی میدان ماست

زلف سیاه تو در آشفتگی

صورت این حال پریشان ماست

چون نرسد دست بلعل لبت

خاک درت چشمه ی حیوان ماست

گفت خیال تو که خواجو هنوز

عاشق و سرگشته و حیران ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این verses به زیبایی و عشق معشوق خود اشاره می‌کند و از درد و رنجی که به خاطر عشق او می‌کشد صحبت می‌کند. او کفر (انکار) سر زلف معشوق را نشانه ایمان خود می‌داند و درد عشق را تنها درمان خود می‌بیند. مجلس او بدون حضور معشوق، نور و زندگی ندارد و جمال او را بهشتی توصیف می‌کند. عشق او همه جا را میدان مبارزه می‌سازد و زلف سیاه معشوق حال پریشان شاعر را نشان می‌دهد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که عشق او بی‌پایان است و همچنان در حیرت و سرگشتگی باقی می‌ماند.