شمارهٔ ۶۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آن نه رویست مگر فتنه ی دور قمرست
وان نه زلفست و بناگوش که شام و سحرست
ز آرزوی کمرت کوه گرفتم هیهات
کوه را گرچه ز هر سوی که بینی کمرست
مردم چشمم ارت سرو سهی می خواند
روشنم شد که همان مردم کوته نظرست
اشک را چونکه بصد خون جگر پروردم
حاصلم از چه سبب زو همه خون جگرست
نسبت روی تو با ماه فلک می کردم
چون بدیدم رخ زیبای تو چیز دگرست
حیف باشد که بافسوس جهان می گذرد
مگذر ای جان جهان زانکه جهان برگذرست
اشک خونین مرا کوست جگر گوشه ی دل
زین صفت خوار مدارید که اصلی گهرست
قصه ی آتش دل چون بزبان آرم از آنک
شمع اگر فاش شود سرّ دلش بیم سرست
هر کرا شوق حرم باشد از آن نندیشد
که ره بادیه از خار مغیلان خطرست
گر بشمشیر جفا دور کنی خواجو را
همه سهلست ولی محنت دوری بترست
همه سرمستیش از شور شکر خنده ی تست
شور طوطی چه عجب گر ز برای شکرست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد ناشی از آن است. شاعر به زیبایی معشوق میپردازد و از فتنه برانگیزی چهره و زلف او سخن میگوید. او احساس میکند که آرزوی داشتن معشوقش، به کوهها میارزد، اما در نهایت این آرزو محقق نمیشود. شاعر همچنین به دیدهبانان کوتهنظر اشاره میکند که نمیتوانند زیبایی واقعی را تشخیص دهند. او از اشکها و دردهای ناشی از جدایی و عشق بیان میکند و میگوید که زندگی کوتاه و گذراست، بنابراین باید از زیباییها لذت برد. در انتها، شاعر به عشق و شوقی اشاره میکند که او را به شادمانی میآورد، و معتقد است که حتی در دل آتش عشق، باید مراقب خطرات بود.