شمارهٔ ۷۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهار روی تو بازار مشتری بشکست
فریب چشم تو ناموس سامری بشکست
رخ تو پردهٔ دیبای ششتری بدرید
لب تو نامزد قند عسکری بشکست
قد تو هوش جهانی بچابکی بربود
خط تو توبهٔ خلقی بدلبری بشکست
چو حسن روی تو آوازه در جهان افکند
دل فرشته و هنگامهٔ پری بشکست
چو شام زلف تو مشاطه از قمر برداشت
رخ تو رونق خورشید خاوری بشکست
دلم ببتکده میرفت پیش ازین لیکن
خلیل ما همه بتهای آزری بشکست
چو برگ نسترن از شاخ ضیمران بنمود
بعشوه گوشهٔ بادام عبهری بشکست
ببرد گوی ز مهطلعتان دور قمر
چو بر قمر سر چوگان عنبری بشکست
بنوک ناوک آه سحرگهی خواجو
طلسم گنبد نه طاق چنبری بشکست
زبسکه می کند از دیده سیم پالائی
بچهره قیمت بازار زرگری بشکست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
بهار زیباییهای تو را به بازار مشتری میآورد و چشم تو فریبنده است. چهرهات مانند پردهای زیباست که شکسته میشود و لبهایت شیرینی خاصی دارند. قامت تو عقل دنیا را به چالش میکشد و خط تو در دل مردم عشق را زنده میکند. زیباییات در جهان سر و صدا دارد و دل فرشتگان را میرباید. زلفهایت شباهت به زیبایی ماه دارد و چهرهات نور خورشید را تحتالشعاع قرار میدهد. دل من قبل از این به میخانه میرفت، اما تو بتهای ناز و زیبایی را شکستی. مانند برگهای نسترن، زیباییهای تو بینظیر است و وجودت در دل مردم خواستنی است. با زیباییات، درخشندگی قمر را نیز تحتالشعاع قرار میدهی و گوی عشق را از دستان همه میربایی، در حالی که قیمت زیباییات از طلا نیز فراتر است.