شمارهٔ ۸۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بتی که طرّه او مجمع پریشانیست
لب شکر شکنش گوهر بدخشانیست
بعکس روی چو مه قبله مسیحائیست
بکفر زلف سیه فتنه ی مسلمانیست
مرا که ناوک مژگانش از جگر بگذشت
عجیب مدار که اشکم چو لعل پیکانیست
خطی که مردم چشمم نبشته است چو آب
محققست که او ابن مقله ثانیست
دل شکسته که مجذوب سالکش خوانند
ز کفر زلف بتان در حجاب ظلمانیست
نظر بعین طبیعت مکن که از خوبان
مراد اهل نظر اتّصال روحانیست
پری رخا چکنم گر نخوانمت شب و روز
چرا که چاره ی دیوانگان پری خوانیست
بیا که جان عزیزم فدای لعل لبت
که با لب تو دلم را محبّتی جا نیست
تو شاه کشور حسنی و حاجبت ابرو
ولی خموش که بس حاجبی به پیشانیست
چنین که می کند از قامت تو آزادی
کمینه بنده قدّ تو سرو بستانیست
مپوش چهره که از طلعت تو خواجو را
غرض مطالعه ی سرّ صنع یزدانیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوقه و اثرات شیطانی زلف و لب او میپردازد. شاعر با بیانی شاعرانه ویژگیهای ظاهری معشوق را مطرح میکند و به تأثیر عمیق او بر دل و جان خود اشاره میکند. اشکهایی که به دلیل عشق میریزد به زینت لعل تشبیه میشود و در ادامه به نقش خود در عشق و کارکرد ظاهری زیباییها در دل میپردازد. شاعر معشوق را همچون یک شاه نشان میدهد و بیان میکند که دلش تنها برای محبت او جا دارد. اشاره به موانع و حجابهای عشق، به ویژه حجابهای زلف و چهره، یکی از موضوعات مرکزی شعر است. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که خود را پنهان نکند، زیرا زیبایی او موضوعی است برای تأمل و زیباییشناسی الهی.