شمارهٔ ۸۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آنزمان مهر تو می جست که پیمان می بست
جان من با گره زلف تو در عهد الست
نو عروسان چمن را که جهان آرایند
با گل روی تو بازار لطافت بشکست
دلم از زلف کژت جان نبرد زانک درو
هندوانند همه کافر خورشید پرست
چشم مخمور تو گر زانکه ببیند در خواب
هیچ هشیار دگر عیب نگیرد بر مست
خسروانند گدایان لب شیرینت
خسرو آنست که او را چو تو شیرینی هست
دلم از روی تو چون می نشکیبد ز آنروی
ببرید از من و در حلقه ی زلفت پیوست
دوش گفتم بنشین زانک قیامت برخاست
فتنه برخاست چو آن سرو خرامان بنشست
زاده ی خاطر خواجو که بمعنی بکرست
حیف باشد که برندش بجهان دست بدست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به محبوب میگوید و به پیوندی که با او دارد، اشاره میکند. او زیبایی و جلوههای محبوب را توصیف میکند و به تأثیرات عشق بر دل و جانش میپردازد. همچنین، شاعر بر این باور است که زیبایی معشوق آنچنان خیرهکننده است که حتی در خواب نیز نمیتوان از آن غافل شد. به طور کلی، این شعر تصویری زیبا و عمیق از عشق و جاذبهی معشوق را به تصویر میکشد.