شمارهٔ ۹۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سپیده دم که جهان بوی نوبهار گرفت
صبا نسیم سر زلف آن نگار گرفت
بگاه بام دلم در نوای زیر آمد
چو بلبل سحری نالهای زار گرفت
چو آن نگار جفاپیشه دست من نگرفت
بسا که چهره ام از خون دل نگار گرفت
سرشک بود که او روی ما نگه می داشت
چه او فتاد که او هم ز ما کنار گرفت
مگیر زلف سیاهش ببوی دانه خال
که بهر مهر نشاید میان مار گرفت
دلم چو بی رخ زیبای او کنار نداشت
قرار در خم آن زلف بیقرار گرفت
ز روزگار نه بس بود جور و غصّه مرا
که چشم شوخ تو هم خوی روزگار گرفت
شکنج موی تو آورد ماه را در دام
کمند زلف تو خورشید را شکار گرفت
بخواب نرگس مست تو ناتوان دیدم
ز جام باده سحرش مگر خمار گرفت
درون خاطر خواجو حریم حضرت تست
بجز تو کس نتواند درو قرار گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از دوری معشوق پرداخته است. او با آغاز روز و بوی خوش بهار، احساس شوریدگی و شوق را توصیف میکند و به تأثیر نگاه معشوق بر دل خود اشاره میکند. شاعر از غم فراق و جفاهای معشوق میگوید و به زیبایی زلف و چهره او اشاره کرده و تأکید میکند که تنها معشوق میتواند او را آرام کند. در نهایت، او در دل خود حریم و مقام معشوق را برتر از همه چیز میداند.