شمارهٔ ۹۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
زلف لیلیصفتت دام دل مجنون است
عقل بر دانهٔ خال سیهت مفتون است
تا خیال لب و دندان تو در چشم من است
مردم چشم من از لعل و گهر قارون است
پیش لؤلؤی سرشکم ز حیا آب شود
درّ ناسفته که در جوف صدف مکنون است
عاقل آن است که منکر نشود مجنون را
کانک نظّارهٔ لیلی نکند مجنون است
خون شد از رشک خطت نافهٔ آهوی ختا
گرچه در اصل طبیعت چو ببینی خون است
عقل را که جمالت متصوّر نشود
زانک حسن تو ز ادراک خرد بیرون است
میپرستان اگر از جام صبوحی مستند
مستی ما همه زان چشم خوش میگون است
تا جدا ماندهام از روی تو هرگز گفتی
کان جگر خستهٔ دلسوخته حالش چون است
رحمتی کن که ز شور شکرت خواجو را
سینه آتشکده و دیده ز غم جیحون است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و زیبایی لیلی و تأثیر آن بر مجنون و دیگران است. شاعر به توصیف زیباییهای لیلی میپردازد و به تأثیر عاطفی آن بر دلها و عقلها اشاره میکند. او میگوید که زیبایی لیلی مانند دانهای در دل مجنون است که او را مفتون کرده و در چشم او همه چیز ارزشمند است. عشق به لیلی باعث شده تا مجنون از خود بیخود شود و احساس درد و رنج کند. همچنین شاعر از احساسات خود، شور و اشتیاق در عشق و دلتنگی برای لیلی صحبت میکند و از خداوند طلب رحمتی میکند تا در این حالت رنج و جدایی کمکش کند.