شمارهٔ ۱۰۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هیچ می دانی چرا اشکم ز چشم افتاده است
زانک پیش هر کسی راز دلم بگشاده است
کارم از دست سر زلف تو در پای اوفتاد
چاره کارم بساز اکنون که کار افتاده است
هر زمان از اشک میگون ساغرم پر می شود
خون دل نوشم تو پنداری مگر کان باده است
بیوفائی چون جهان دل بر تو نتوانم نهاد
ای خوشا آنکس که او دل بر جهان ننهاده است
حیرت اندر خامه ی نقاش بیچونست کو
راستی در نقش رویت داد خوبی داده است
از سر شکست آب رویم پیش هر کس زان سبب
برد و چشمش جای می سازم که مردم زاده است
دست کوته کن چو خواجو از جهان آزاده وار
سرو تا کوتاه دستی پیشه کرد آزاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و اندوه خود میپردازد. او از اشکهایش سخن میگوید که به خاطر درد دلش، پیش دیگران رها شده است. عشق او به معشوقش باعث شده که در غم و اندوه فرو رود و آرزو میکند که معشوقش به او کمک کند. شاعر همچنین به زیبایی و ویژگیهای معشوق اشاره میکند و از وفاداری او به دنیا و بیوفایی آن گلایه میکند. او از شکستن دلش و تاسفش از وضعیت فعلی مینالد و به عدم وابستگی به دنیا تأکید میکند. در نهایت، شاعر به آزادی و استقلال از دنیا اشاره میکند و به زیبا بودن وجود معشوقش در نقاشی هستی اشاره دارد.