شمارهٔ ۲۰ - و له أیضاً خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای که رای تو در سیاهی شب
نایب شاه گنبد خضر است
از ضمیرت چگونه می خیزد
آب حیوان گر از سیاهی خاست
آفتابی تو روشنت گفتم
بسیاهی پس آرزوت چراست
زان ترا ذره ئی سیاهی نیست
کافتابی و در تو این پیداست
می فرستادمت سیاهی لیک
عقل گفتا مکن که این نه رواست
کس سیاهی بتحفه نفرستد
پیش خورشید خاوری که خطاست
لیک کار تو چون سیه کاریست
بی سیاهی چگونه آید راست
از سیاهی چو رنجه شد طبعت
روشنم شد که علت سود است
نه سیاهی گر آب حیوانست
بمثل ورچه نور دیده ماست
هرچه باید بدیده بفرستم
ور سیاهی دیده ی بیناست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بررسی مفهوم سیاهی و نور میپردازد. او به شخصی که در شب و تاریکی به دنبال حقیقت و روشنی است، اشاره میکند و او را نایب شاه مینامد. شاعر به این نکته میپردازد که چگونه آب حیات از سیاهی به وجود میآید و حقیقت و روشنایی در وجود انسان وجود دارد. او به نوعی تناقضات زندگی و تلاش برای یافتن نور در دل تاریکی را توصیف میکند. سپس به این نتیجه میرسد که سیاهی ممکن است موجب روشنایی و درک عمیقتر شود و اگرچه سیاهی ممکن است سختیها و دردها را به همراه داشته باشد، اما میتواند به درک بهتر و روشنتر از واقعیت منجر شود. در نهایت، او به این نکته میرسد که هر چیزی که لازم است، میتوان از طریق دید باز و آگاهانه به آن دست یافت، حتی اگر در ابتدا به نظر برسد که در تاریکی هستیم.