شمارهٔ ۱۱۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
روی نکو بی وجود ناز نباشد
ناز چه ارزد اگر نیاز نباشد
راه حجاز ار امید وصل توان داشت
سر قدم رهروان دراز نباشد
مست می عشق را نماز مفرمای
کانک نمی رد برو نماز نباشد
مطرب دستانسرای مجلس او را
سوز بود گرچه هیچ ساز نباشد
حیف بود دست شه بخون گدایان
صید ملخ کار شاهباز نباشد
بنده چو محمود شد خموش که سلطان
در ره معنی بجز ایاز نباشد
پیش کسانی که صاحبان نیازند
هیچ تنعّم ورای ناز نباشد
خاطر مردم بلطف صید توان کرد
دل نبرد هر که دلنواز نباشد
کس متصور نمی شود که چو خواجو
هندوی آن چشم ترکتاز نباشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی مفاهیم عشق، نیاز، ناز و مقام میپردازد. او بیان میکند که ناز بیوجود و نیاز بیهدف ارزشی ندارد. اگر امیدی به وصال در راهی باشد، قدمهای رهروان نباید طولانی و بیثمر باشد. شاعر نسبت به عشق و مستی ابراز میکند که نباید به نماز و عبادت پرداخت اگر قلبی در این راه نباشد. اهمیت حضور مطرب و ساز در مجلس را نیز به همین شکل زیر سوال میبرد. او بیان میکند که حتی سلطان نیز در مقام و مرتبهای بالا نمیتواند به فقرای بیپناه بیتوجه باشد. در نهایت، او به خوبی و لطافت دل و دلنوازی اشاره میکند و میگوید که هیچ کس نمیتواند به قدرت و زیبایی مناظر و احساساتی که او توصیف میکند، نزدیک شود. در کل، شعری است در راستای بررسی ارتباطات و احساسات انسانی.