شمارهٔ ۱۲۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
زهی زلفت گرهگیری پر از بند
لب لعلت نمک دانی پر از قند
نقاب ششتری از ماه بگشای
طناب چنبری بر مشتری بند
سرم بر کف ز دستان تو تا کی
دلم در خون زهجران تو تا چند
کسی کو خویش را در یار پیوست
کجا یاد آورد از خویش و پیوند
دلا گر عاشقی ترک خرد گیر
که قدر عشق نشناسد خردمند
ببین فرهاد را کز شور شیرین
بیک موی از کمر خود را در افکند
چرا عمر عزیز آمد بپایان
من و یعقوب را در هجر فرزند
تحمّل می کنم بار گران را
ولی دیوانه سر می گردم از بند
چو جز دلبر نمی بینم کسی را
کرا با او توانم کرد مانند
بزن مطرب نوائی از سپاهان
که دل بگرفت ما را از نهاوند
کند خواجو هوای خاک کرمان
ولی پایش به سنگ آید ز الوند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از جدایی است. شاعر از زیبایی معشوقهاش میگوید و دلتنگی و اندوه خود را بیان میکند. او به زلف و لب معشوق اشاره میکند و از درد جدایی و نبود او مینالد. شاعر به فرهاد و فداکاریهای او در عشق اشاره میکند و تأکید میکند که عشق واقعی فراتر از خرد و تردید است. در نهایت، او احساس سنگینی بار جدایی را تحمل میکند و درباره دیوانگی ناشی از عشق و علاقهاش سخن میگوید. این شعر به شدت احساسی و پر از بطن عشقی و غم است.