شمارهٔ ۱۳۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
آن فتنه چو برخیزد صد فتنه برانگیزد
وان لحظه که بنشیند بس شور (بپا خیزد)
از خاک سر کویش خالی نشود جانم
گر خون من مسکین با خاک برآمیزد
ای ساقی آتش روی آن آب چو آتش ده
باشد که دلم آبی بر آتش غم ریزد
با صوفی صافی گو در درد مغان آویز
کان دل که بود صافی از دُرد نپرهیزد
گر چشم تو جان خواهد در حال برافشانم
کانکش نظری باشد با چشم تو نستیزد
از خاک من خاکی هر خار که بر روید
چون بر گذرت بیند در دامنت آویزد
از بندگیت خواجو آزاد کجا گردد
کازاده کسی باشد کز بند تو نگریزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره فتنهها و آشوبهایی است که میتواند به وجود آید و تأثیر عمیق آن بر زندگی انسانها صحبت میکند. شاعر از عشق و دردهایش سخن میگوید و بیان میکند که حتی اگر خونش با خاک آمیخته شود، روحش از آن مکان خالی نخواهد شد. او از ساقی میخواهد که آب آتشین را به او بدهد تا بتواند بر آتش غم خود آب بریزد. همچنین اشاره میکند که باید در دردهای دیگران شریک باشد و درد نازکدلان را درک کند. در پایان، شاعر درباره آزادی و بندگی صحبت میکند و به این نکته میپردازد که انسانها نتوانند از عشق و اشتیاق به دیگری رهایی یابند.