نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۸ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دوشم بشمع روی چو ماهت نیاز بود

جانم چو شمع از آتش دل درگذار بود

در انتظار صید تذرو وصال تو

چشمم ز شام تا بگه صبح باز بود

از من مپرس حال شب دیرپای هجر

از بهر آنک قصّه آن شب دراز بود

من در نیاز بودم و اصحاب در نماز

لیکن نیاز من همه عین نماز بود

می ساختم چو بربط و می سوختم چو عود

زیرا که چاره ی دل من سوز و ساز بود

ترک مراد چون ز کمال محبّتست

جم را گمان مبر که بخاتم نیاز بود

پیوسته با خیال حبیب حرم نشین

جان اویس بلبل بستان راز بود

خواجو کدام سلطنت از ملک هر دو کون

محمود را ورای وصال ایاز بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق و نیاز خود به محبوب می‌پردازد. او از دلدادگی و درد هجران می‌گوید و اینکه چگونه جانش همچون شمع در آتش عشق می‌سوزد. انتظار وصال محبوبش را توصیف می‌کند و چشم‌هاش از غروب تا سپیده‌دم در جستجوی او باز مانده است. او به نماز دیگران اشاره می‌کند که در حال عبادت هستند، در حالی که نیاز او به محبوبش خود نوعی عبادت است. شاعر از سوز و ساز دلش صحبت می‌کند و عشق را معیاری برای کمال و محبت می‌داند. او همچنین به بلبل راز گو و سلطنت محبوبان و مقام محمود اشاره می‌کند و در نهایت از عشق واقعی و عمیق در زندگی سخن می‌گوید.