شمارهٔ ۱۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
ای لب میگون تو هم شکر و هم شراب
وی دل پرخون من هم نمک و هم کباب
خطّ و لب دلکشت طوطی و شکرّستان
زلف و رخ مهوشت تیره شب و ماهتاب
موی تو و شخص من پر گره و پرشکن
چشم تو و بخت من مست می و مست خواب
گر تو بتیغم زنی کز نظرم دور شو
سایه نگردد جدا ذرّه ئی از آفتاب
لعل تو در چشم من باده بود در قدح
مهر تو در جان من گنج بود در خراب
صعب تر از درد من در غم هجران او
دوزخیان را به حشر هیچ نباشد عذاب
ای تن اگر بیدلی سر ز کمندش مپیچ
وی دل اگر عاشقی روی ز مهرش متاب
لعبت چشمم دمی دور نگردد ز اشک
زانک نگیرد کنار مردم دریا ز آب
روی ز خواجو مپوش ورنه بر آرد خروش
بر در دستور شرق آصف گردون جناب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از زیباییهای عشق و دردهای ناشی از جدایی صحبت میکند. او لب و چهره محبوبش را توصیف میکند که هم شکرین و هم تلخ است. دل پرخون او تصویر کننده عواطف عمیق و متضادی است که از عشق بوجود آمده است. شب و روز، پر از تضاد، در اشعارش میآید. او عشق را چون عطری خوش، و جدایی را به سختی و درد تشبیه میکند و این احساسات عمیق او را آزار میدهد. همچنین، تأکید میکند که اگر عاشق باشد، نباید از محبوبش دور شود و همیشه باید به یاد او باشد. در نهایت، شاعر به زیباییها و شورهای عشق اشاره میکند و خواستار درک و توجه به این احساسات عمیق است.