نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۲ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

این غزل یک دو نوبت از سر سوز

بلبلی باز گفت در نوروز

کای گل تازه روی خندان لب

وی دلارای بوستان افروز

گر بدانستمی که فرقت تو

اینچنین صعب باشد و دلسوز

از تو خالی نبودمی یکدم

و زتو دوری نجستمی یک روز

من چنین از تو دور و بر وصلت

خار سر تیز از آن صفت پیروز

در دلم زان دراز سوختنیست

این همه زخم ناوک دلدوز

گل بخندید و گفت خامش باش

واتش دل زخار بر مفروز

اگرت هست برک صحبت ما

دیده ی باز را بخار بدوز

بر کناری برو چو چنگ بساز

در میانی بیا چو عود بسوز

هر که دارد سر محبت تو

گو ز خواجو بیا و عشق آموز

وین گهرها که می کند تضمین

یک بیک می گزین و میاندوز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل درباره عشق و دوری است. بلبل در نوروز به یک گل زیبا می‌گوید که فرقت او چقدر دردناک و سخت است. او از دلتنگی و زخم‌های ناشی از عشق صحبت می‌کند و آرزو می‌کند که ای کاش هیچ‌گاه از محبوبش دور نمی‌شد. گل به او پاسخ می‌دهد که باید آرام باشد و از آتش دلش نگوید. او پیشنهاد می‌دهد که در کنار هم باشند و محبت را بیاموزند. این شعر به زیبایی حسرت و شوق وصال را به تصویر می‌کشد و دعوت به عشق و دوستی می‌کند.