شمارهٔ ۱۵۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای دلم را شکّر جان پرورت چون جان عزیز
خاکت پایت همچو آب چشمه ی حیوان عزیز
عیب نبود گر ترنج از دست نشناسم که نیست
در همه مصرم کسی چون یوسف کنعان عزیز
یک زمان آخر چو مهمان توام خوارم مکن
زانک باشد پیش ارباب کرم مهمان عزیز
خستگان زنده دل دانند قدر درد عشق
پیش صاحب درد باشد دارو و درمان عزیز
گر من بیچاره نزدیک تو خوارم چاره نیست
دور نبود گر ندارد بنده را سلطان عزیز
آب چشم و رنگ روی ما ندارد قیمتی
زانک نبود گوهر اندر بحر و زر درکان عزیز
زلف کافر کیش او ایمان من برباد داد
ای عزیزان پیش کافر کی بود ایمان عزیز
گر ترا خواجو نباشد آبروئی در جهان
عیب نبود زانک نبود گنج در ویران عزیز
بر سر میدان عشقش جان بر افشان مردوار
قلب دشمن نشکند آنرا که باشد جان عزیز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاکی از عشق و ارادت عمیق گوینده به معشوق است. او معشوق را مانند جان خود عزیز میداند و در وصف زیباییهای او میگوید. گوینده اشاره میکند که هیچکس در وطنش به محبوبش نمیرسد و از این رو، در عشق به او هیچ عیبی وجود ندارد، حتی اگر دیگران او را نادیده بگیرند. او به مقام و منزلت مهمانان در برابر اربابهای بزرگ اشاره میکند و میگوید عشق درد دارد، اما همین درد درمانی نیز به همراه دارد. همچنین بیان میکند که در عشق، افراد باید با دلی بیقرارتری حرکت کنند و نباید به ظواهر توجه کنند، زیرا عشق حقیقی ارزشی بالاتر از هر قیمتی دارد. در پایان، او به ارزش جان و دل افراد در میدان عشق اشاره کرده و بر این نکته تاکید میکند که عشق، بزرگترین سرمایه است.